تلگرام
تبلیغات
تلگرام
تبلیغات
کد خبر: 43744
تعداد نظرات: بدون دیدگاه
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۹۶ - ۰۸:۵۶

فصلی نو -حمید تقوای بهبهانی مقدمه : در دوران دانشجویی و جوانی چنان که افتد و دانی، وقتی که از درگیری فکری و ذهنی فراوان با معادلات برنولی و شرودینگر و ماکسول و تبدیلات لورنتس و لاپلاس و … خسته و بی رمق می شدیم پناه به دنیای شعر و ادب و هنر می بردیم […]

وطنیات – حمید تقوی بهبهانی

فصلی نو -حمید تقوای بهبهانی

مقدمه :

در دوران دانشجویی و جوانی چنان که افتد و دانی، وقتی که از درگیری فکری و ذهنی فراوان با معادلات برنولی و شرودینگر و ماکسول و تبدیلات لورنتس و لاپلاس و … خسته و بی رمق می شدیم پناه به دنیای شعر و ادب و هنر می بردیم و از گنجینه غنی و بی نظیر ادبیات فارسی بهره ها می گرفتیم. هنوز طبعی بود و ذوقی و امیدی موهوم به آینده ای که اینک گذشته شده و به تاریخ پیوسته است. این پرت و پلاها یادگار چنان دورانی است. که اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک بگذارند ؛ و آنها را مصادیق اشاعه اباطیل نشمارند در آینده نزدیک انتشار خواهند یافت. گر نشد عذر ما بپذیر / ای بسا آرزو که خاک شده است. که البته بقول ایرج : یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد –  خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد. برای نسل سوخته و برباد رفته و از یاد رفته ما ، فراموشی و نسیان هم نعمتی بزرگ و گنجی بادآورده است. که زندگی آدمی دو نیمه است نیمه اول به امید نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول می گذرد.  در آن موقع استادان این اندازه سخاوتمند نبودند که نمره ببخشند. نمره گرفتنی بود نه دادنی و بخشیدنی و حتی فروختنی. مثلا فقط برای یک واحد آزمایشگاه مکانیک سیالات باید گزارش و نتایج ۱۲ آزمایش مختلف را لااقل در ششصد صفحه A4  می نوشتی و تحویل دکتر علی اکبر صالحی استاد درس مربوطه می دادی. شاید لطف کند و نمره ای ناپلئونی برای قبولی بدهد. یا برای درسی چون ریاضیات مهندسی باید چندین کتاب قطور را به زبان اصلی می خواندی تا شاید دکتر محمدعلی نجفی صلاحیت شما را برای قبولی تائید می کرد و ….

خوشبختانه آن تلاش های بیهوده اکنون جایش را به جزوه های قلیل الحجم و البته کثیرالمعنی اساتید و دکاتره معظم داده است پیشرفت و ترقی معجزه آسا یعنی این. که بقول حافظ : دولت آن است که بی خون دل آید به کنار ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست. بگذریم که جهان جای گذشت است و…  در شعر دیگر گقته ام: آنچه لر گوید بود از داغ ناپیدای دل یا فقط از سرگذشت تلخ و بد پایان او.  و …  

 

وطنیات

ای وطن عشـق تـو را هم جـاودانـی کـرده ام جـاودان بـر صـفحـه دنیـای فـانـی کرده ام
عـقـل را از مسـندش مـعـزول گـردانـیـده ام عـشـق را در مـعبد دل مـیهمـانی کـرده ام
تا مـگـر یـک شـعله از عـشقم به دامانت رسد واژه هـا  را کورهی آتـشـفشـانـی کــرده ام
با دلـی شـوریـده و پـرسـوز هـمچون شهریار در گـلـستان جـوانی نـغمه خـوانی کـردهام
چون امیری جـابـجـا اوراق هـستـی شـد مرا در جـوانـی پـیر و در پـیری جـوانی کرده ام
سـالـها مانند عـشـقی از سـر سـوز و گـداز بـر زوال مـلک دارا  نـوحـه خـوانی کرده ام
چون رهی بر جانم آتش لب  ولی خاموش بود عشق را با اشـک حـسرت ترجمانی کرده ام
مثــل فـرخ یـزدی آن اســطـوره آزادگــی مـرگ تـدریـجـی به نام زنـدگانـی کـردهام
یـا چو عارف شـاعر مـلی و میـهن دوست نیز لـعـنهـا بر عامل بـی آشـیانـی کــردهام
چون کلیم  و  صائب تبریزی و عرفی کنون پیـروی از شـیوه بـابـا فـغـانـی کـردهام
درد تـنـویـر عـقـول و سـوز تـطـهـیر نـفوس در ضـمیر خـویـشتن از نـوجـوانـی کـردهام
بــیــگـمـان تـاوان آن را داده ام بـاقی عـمـر روزگـاری گـر بـه ایـنان سـرگـرانی  کردهام
خـاطـراتـی مـرده و مـجـروح را جـان داده ام سیـرهـا در وادی  مـلک مـعانــی کــردهام
درد دل را بـا زبـان بــی زبـانـی گــفـتــه ام خشم خود را همچو تیری در کمانی کرده ام
در خـیال کـس نیـامـد کانچنان گـردد چنین این چـنین را از بـرایت آنـچـنـانـی کـردهام
نـسـل ما را در جـوانـی بی مـحابا سـوخـتـند بـا دریـغا گـویـیام یـاد از جـوانـی کـردهام
گـرچـه دادم در مـدیـحـش داد معنی باز هم در  بـیان عـشـق مـیهن نـاتـوانـی کــردهام
عـقـل و عشق اینک به جان همدگر افتاده اند بـیـن ایـنان بـارهـا پـادرمـیـانـی کــردهام
جـهـل و بی انصافی و خودکامـگی را از قـدیم هـر سـه را در یـک مثـلت بـایـگانی کردهام
تا که سیر از جان خود گشتیم و بیزار از حیات نیـمه تـقـلیـدی ز رند سیـرجـانـی کـردهام
چـو پیـمان گـسستی،  نـمی بـخـشـمت دلـم را شـکستی،  نـمی بـخشمت
نـــه در هـــوشـیـاری و حــالـات غـــم کـه در اوج مـستی،  نمی بخشمت
ز انـسانـیـت ســخـت بـــی بـــهـره ای بـدین مایه پستـی،  نمـی بخشمت
چو خود خواه و خود رای و خودبین شدی بـدین خـودپـرستی، نمی بخشمت
مــگــر  بـازسـازی  کـنـی  خــویـش را بدینسان که هستی،  نمی بخشمت
ز اقــلـیـم مـعـنـی کـه مـلـک من است همانا، بــدستی، نمـی بـخـشـمت
نــه تـنـها مــرا زانـکـه از بــی غــمــی چـه دلها که خستی، نمی بخشمت
ببـخـشایـمـت گـــر بـه پـا خــاسـتــی اگـر هم نـشسـتی،  نمـی بخشمت

 

 

بیاد مهدی بازرگان استاد ترمودینامیک

دیدی ای دل کان چریک پیر رفت دشمن زور و زر و تزویر رفت
تا ندای اِرجعیش آمد به گوش با ضمیری شاد بی تاخیر رفت
تنگ آمد جامه هستی بر او خاک را آزاده مردی زیر رفت
آنکه در دوران استبداد جست. مهتری را در دهان شیر رفت
آنکه بر نسل جوان بسیار داشت پرتو اندیشه اش تاثیر رفت
اهل تدبیر و درایت بود و حیف کز میان آن پیر با تدبیر رفت
سرفراز و ساده و آزاد زیست گرچه از دور زمان دلگیر رفت
آنکه در وضعی چنان آشفته داشت موضعی ثابت و بی تغییر رفت
اهل این است و به جز این نیست را آنکه بنمودی خطا تحریر رفت.
آنکه از سوی جناح جهل و شرک بارها گشتی چنان تکفیر رفت
او که با خودکامگی درگیر بود وقت مردن همچنان درگیر رفت
دیگران با دیده حرص و ولع لیکن او با دیدگانی سیر رفت
اولین تفسیر علمی را نوشت صاحب آن بهترین تفسیر رفت
در عزایش ملتی نالید و گفت کای دریغ آن دردمند  پیر رفت

 

دیوان شمس ، یا دیوان کبیر از دیوانه ی کبیر

دل ببرد از من اگر دیوان شمس داده ام جانی دگر دیوان شمس
دفتر عشق است و سوداهای دل سطح بحر احمر دیوان شمس
عشق را داده است شرحی بس شگفت با بیانی مختصر دیوان شمس
علم عشق از مولوی آموختیم آن هم از اشعار در دیوان شمس
زانکه از طغیان عشق آمد پدید سطر سطر دفتر دیوان شمس
آه از این جوش و خروش بی امان کاید از سرتاسر دیوان شمس
بر وجودم پرتوی می افکند از سر شب تا سحر دیوان شمس
در کنار مثنوی معنوی می درخشد چون قمر دیوان شمس
سعدی و حافظ به جای خود ولی هست دیوانی دگر دیوان شمس
من در این اندیشه ام کایا بود زاده طبع بشر دیوان شمس
بیش از این دیگر نمی گویم که هست شاهکاری در هنر دیوان شمس

 

تلگرام
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات
پربازدید ها
اخبار ایران و جهان
عکس